ایراندخت
... ن والقلم و ما یسطرون
خواستم درباره ی این کتاب حداقل چند سطری حرف بزنم. درباره ی این که نویسنده اش چه قدر خوب... اما بعد دیدم این کتاب حرف زدن ندارد. یعنی در واقع حرف ندارد. این کتاب خواندن دارد. کمی دیرتر را فقط باید خواند: کمی دیر تر، سید مهدی شجاعی، انتشارات کتاب نیستان. به خدا دیدن این دیده ی غماز بس است بس که دیشب ز لبت با دل خود گفتم راز دل به فریاد درآمد که دگر راز بس است... ۴/۶/۸۶
پ.ن۱: شاید بعدا از این دو بیت غزلی بسازم. پ.ن۲: چمن حکایت اردیبهشت می گوید... که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی سوال ۱:حسن جان، چرا هفته ی پیش وقتی با هم رفتیم رستوران پیتزا خوردیم، علیرغم این که قرار گذاشتیم هر کس سهم خود را بپردازد، شما سهم خود را نپرداختی؟ پاسخ:عشقم نکشید. تازه گردنمم کلفته. حرفیه؟ سوال ۲:حسن عزیز، چرا آن روز در بازی فوتبال زدی چشم چپ اصغر را کور کردی؟ پاسخ:کی؟ من کور کردم؟ خودش کور شد. سوال ۳:حسن آقا، چرا سر امتحان ریاضی از روی اکبر که شاگرد اول کلاس است آن همه تقلب کردی و بعد به همه گفتی خودم ۲۰ گرفتم؟ پاسخ:من تقلب می کنم؟ لو بدم که همتون پارسال همه ی امتحانارو رفوزه شدین و باباهاتون به آقا معلم کلی رشوه داد تا بالاخره قبول کرد بهتون نمره ی قبولی بده؟ لو بدم؟ سوال ۴:آقا حسن، چرا ماه پیش دو هفته نیامدی مدرسه و الکی گفتی آبله مرغان گرفته ای؟ پاسخ:من نیومدم مدرسه؟ شما چرا خودتون نمی یاین مدرسه؟ سوال ۵:برادر حسن، از این که گفتی شماها همتون {...} هستید چه منظوری داشتی؟ پاسخ:{...} سوال ۶:حسن گرامی، چرا تابستان سال قبل قلی را هل دادی در قسمت عمیق استخر، درحالی که می دانستی شنا بلد نیست؟ پاسخ:جونم برات بگه که تابستون با بروبچ رفته بودیم شمال. اتفاقا دریا هم رفتیم و تنی هم به آب زدیم. آقا آی حال داد! آی حال داد! سوال ۷:حسن محترم، هدفت چه بود که در اردوی دو ماه پیش از زیر ظرف شستن در رفتی؟ پاسخ:جعفر تو خجالت نمی کشی هر وقت نوبت خرید کردن تو میشه خودتو گم و گور می کنی؟
پ.ن ۱: دو ساعت اینها را تایپ کردم. بعد که ثبت را زدم نوشت ترافیک است و دوباره امتحان کنید و از این حرف ها. بازگشت را که زدم همه اش پاک شده بود. داشت گریه ام می گرفت. پ.ن ۲: ...حول حالنا الی احسن الحال. سکوت را نباید دست کم گرفت. گاهی سکوت امانتدار هزار سال حرف ناگفته است. سکوت را دست کم نباید گرفت. سکوت، این سکوت مقدس... خواندمت من "قل اعوذ" و "قل هو الله احد" رفتی و حتی نگاهی هم نکردی سوی من باز هم بر سینه ام زد چشم هایت دست رد عشق تو هر روز کمتر می شود از روز پیش عمر من هم ذره ذره رو به پایان می رود من نمی دانم چه تقدیری است این آشفتگی خسته ام از غرش و طوفان و موج و جزر و مد فال حافظ مرهم این بی قراری من است می گشایم من کتابش تا که آرامش دهد: یا رب این آتش که بر جان من است از عشق او سرد کن... نه، شعله ور تر ساز آن را تا ابد تو نمی دانی مگر فرق غزل را با قصیده؟
کوه های ناصره در مقابل نام تو پست شدند ای مرد مقدس نورباران شد چشمان آسمانی مادرت آن هنگام که جمال تو را در آغوش گرفت و چه شیرین بود طعم خیانتی که تو را جاودانه کرد آن هنگام زمین زیر پایت حقیر بود و خجل پس آسمان ماوایت شد و من از آن پس تمام صلیب های دنیا را شکستم تمام صلیب هایی را که یک عمر تهمت سنگین حمل پیکرت را بر دوش کشیدند و من از آن پس حتی یک لحظه چشم از آسمان بر نداشته ام تا تو بیایی - با آن یار دیگرت - قدم بر چشم های ما گذاری ای زیباترین امید ای جلوه ی جلال از فراق تو فرار ... نه ، نمی شود می میرم از این هوای سرد و یخ زده ای کاش تو این بهار ... نه ، نمی شود
پ.ن: این به مناسبت تمام شدن امتحانات. پست بعدی هم ان شا ءالله به مناسبت خلاص شدن از شر کنکور ارشد.
| Design By : Night Melody |

